خدایا !! یادم بده، یادم باشه، یادت باشم256
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: مهدی - پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩

بچّه آهو و بى طاقتى ملائکه

 

روزى امام حسن مجتبى علیه السّلام در کنار حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ایستاده بود، که یک شکارچى در حالى که بچّه آهوئى را به همراه داشت وارد شد؛ و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! من این بچّه آهو را شکار کرده ام و آن را براى فرزندانت حسن و حسین علیهماالسّلام هدیه آورده ام .
حضرت آن بچّه آهو را قبول نمود و به امام حسن مجتبى علیه السّلام داد و براى شکارچى دعاى خیر نمود.
و پس از ساعتى حسین علیه السّلام آمد؛ و چون دید برادرش با بچّه آهوئى سرگرم بازى است گفت : آن را از کجا آورده اى ؟
جواب داد: جدّم رسول اللّه آن را به من داد.
امام حسین علیه السّلام سریع به سوى جدّش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله روانه شد و اظهار داشت : چرا به برادرم بچّه آهو داده اى و به من نمى دهى ؟!
و مرتّب این سخن را تکرار مى نمود و حضرت رسول نیز او را با ملاطفت و مهربانى دلدارى مى داد، تا آن که حسین علیه السّلام مشغول گریه شد.
ناگاه جلوى مسجد سر و صدائى به پا شد، هنگامى که مشاهده کردند، دیدند که گرگى آهوئى را به همراه بچّه اش آورده است .
همین که نزد حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله رسیدند، آهو با زبان فصیح ، به عربى لب به سخن گشود و گفت : یا رسول اللّه ! من داراى دو بچّه شیرخواره بودم ، یکى از آن ها را شکارچى گرفت و براى شما آورد؛ و این بچّه برایم باقى ماند و خوشحال بودم .
و هنگامى که مشغول شیردادنش بودم صدائى شنیدم که مى گفت :
زود باش ! با سرعت بچّه ات را نزد پیامبر خدا بِبَر، چون حسین علیه السّلام با حالت گریه درخواست آن را دارد؛ و تا قبل از آن که اشک بر گونه هایش جارى گردد، خودت را با بچّه ات باید آن جا رسانى ؛ وگرنه این گرگ تو و بچّه ات را نابود مى کند.
و سپس گفت : یا رسول اللّه ! من مسافت زیادى را با سرعت آمده ام و خدا را شکر مى گویم که پیش از جارى شدن اشک بر صورت مبارک فرزندت حسین خود را به اینجا رسانده ام .
در این هنگام صداى تکبیر از جمعیّت بلند شد؛ و حضرت براى آهو دعا نمود و بچّه اش را تحویل حسین علیه السّلام داد؛ و آن را نزد مادرش حضرت زهرا علیها السّلام آورد و همگى شادمان گردیدند.(۱)

۱-منتخب طُرِیحى : ص ۱۲۳، بحارالانوار ، ج ۴۳، ص ۳۱۲٫

 

 

Baby deer and impatience angels

 Imam Hasan Mojtaba day alongside Prophet PBUH PBUH and prophet stood, while a hunter to accompany the children ho had entered and said: Prophet or God? My kids and I hunt deer for the children, Hassan and Hussein have brought Lyhmaalslam gift.

Hazrat it will accept the baby deer and Imam Hassan Mojtaba PBUH and benediction for Orion will.

And after hours Hussain PBUH came and saw his brother when the game is fun with the kids ho said: "Where it bring?

Answered: Jdm Prophet gave it to me.

Imam Hussein fast unto his grandfather Prophet PBUH was sent and the prophet and said: Why has my brother's baby deer and do not warn me!

And sort this talk will be repeated and the Prophet Mlatft him with compassion and consolation to them, so that Hussein was crying PBUH busy.

Suddenly in front of the mosque noise to the feet, when they observed, saw the deer and wolf, along with her child has.

Sight of the fact that Prophet PBUH and the prophet arrived, the deer with eloquent language, Arabic lips spoke and said: Prophet or God? I have two kids Shyrkhvarh was one of them was Hunter and bring for you and the kids stayed and I was happy.

And when she heard the sound of Shyrdadnsh I said:

Come on! Speeds with your baby tigers Prophet, peace be upon him as Hussein crying mode it is requested and before it tears on his way to be current, with yourself where your child should update; Otherwise, you and Wolf destroys your child.

And then said: Allah or the Prophet! I travel a lot with the speed and I thank God that I say before the tears flow if your child Mubarak Hussein to have brought here.

At this time the volume was loud Tkbyr the population and the Prophet prayed for deer and can deliver her child Hussain PBUH gave it to his mother Hazrat Zahra Lyha brought upon him and were happy together (1).

1 - Selected Toryhy: p. 123, Bharalanvar, c. 43, p. 312.

 

 

 ********************************

 

فریاد شیطان

بعضی کردارهای انسان آن قدر بر شیطان ناگوار است که او را به فریاد و فغان می آورد و از ناراحتی رنجور و نحیف می شود. به این داستان توجه کنید: روزی شیطان در گوشه مسجد الحرام ایستاده بود. حضرت رسول صلی الله علیه و آله هم سرگرم طواف خانه کعبه بودند. وقتی آن حضرت از طواف فارغ شد، دید ابلیس ضعیف و نزار و رنگ پریده ، کناری ایستاده است ، فرمود:ای ملعون ! تو را چه می شود که چنین ضعیف و رنجوری ؟! گفت : ازدست امت تو به جان آمده وگداخته شدم . فرمود: مگر امت من با تو چه کرده اند؟ گفت : یا رسول الله ! چند خصلت نیکو در ایشان است ، من هر چه تلاش ‍ می کنم این خوی را از ایشان بگریم نمی توانم . فرمود: آن خصلت ها که تو را ناراحت کرده کدامند؟ گفت : اول این که ، هرگاه به یک دیگر می رسند سلام می کنند، و سلام یکی از نام های خداوند است . پس هر که سلام کند حق تعالی او را از هر بلا و رنجی دور می کند. و هر که جواب سلام دهد، خداوند متعال رحمت خود را شامل حال او می گرداند. دوم این که ، وقتی با هم ملاقات کنند به هم دست می دهند. و آن را چندان ثواب است که هنوز دست از یک دیگر برنداشته حق تعالی هر دو را رحمت می کند. سوم ، وقت غذا خوردن و شروع کارها بسم الله می گویند و مرا از خوردن آن طعام و شرکت در آن دور می کنند. چهارم ، هر وقت سخن می گویند: ان شاءالله بر زبان می آورند و به قضای خداوند راضی می شوند و من نمی توانم کار آنها را از هم بپاشم ، آنان رنج و رحمت مرا ضایع می کنند. پنجم ، از صبح تا شام تلاش می کنم تا اینان را به معصیت بکشانم . باز چون شام می شود، توبه می کنند و زحمات مرا از بین می برند و خداوند به این وسیله گناهان آنان را می آمرزد. ششم ، از همه این ها مهم تر این است که وقتی نام تو را می شنوند با صدای بلند صلوات می فرستند و من چون صواب صلوات را می دانم ، از ناراحتی فرار می کنم ؛ زیرا طاقت دیدن ثواب آن را ندارم . هفتم : ایشان وقتی اهل بیت تو را می بینند، به ایشان مهر می ورزند و این بهترین اعمال است . پس حضرت روی به اصحاب کرده و فرمودند: هر کس ‍ یکی از این خصلت ها را داشته باشد از اهل بهشت است.
شیطان در کمین گاه/نعمت الله صالحی حاجی آبادی

 

Devil cry

Krdarhay some people so harsh on the devil that he is to cry and whine and brings ill and frail to be uncomfortable. Note to this story: One day the devil was standing in the corner of the holy mosque. Rasoul PBUH and prophet were also entertained Kaba Tawaf home. When the Prophet was graduated from the Tawaf, poor devil vision and pale and thin, standing aside, he said: "O accursed! What are you so weak that affliction? Said: "John came to lose my Ummah I Vgdakhth. He said: My Ummah, except what you have? He said: Prophet or God? Some good in his nature is what I'm trying to temper them this Bgrym can not. He said: The character that has upset you are there? Said: "First, when I arrive to each other are, and I is one of God's name. Hello to the right so that his excellence of each disaster and suffering to far. And the answer to Hello, God Almighty for His mercy He returns a while. Second, when you meet with both lose. And the reward is not available yet fail to excellence from each other both to mercy. Third, time to eat and things start to say Bismillah and eat the food from my participation in it are remote. Fourth, at any time to speak: it Sha'allh language and to bring God's justice will be satisfied and I can not work them too Bpashm, their suffering and mercy to me rotten. Fifth, from morning till evening they tried to do the sin Bkshanm. Because you are open, they repent and destroy my efforts and God to forgive their sins through. Sixth, more importantly, all this is that when you hear your name aloud, and I send Salavat Salavat Savabi like to know, I escape from the sadness because I will not tolerate seeing its reward. Seventh: He inmate when you see, to October, he loves and is best applied. So the companions of the Prophet and said: "Everyone one of these traits have the people of heaven.

Devil sometimes lurk / Grace Saleh Haji Abad

 

 ***********************************

باز شدن قفل به نام فاطمه سلام الله علیها

قفل هر باب گشایی به مراد

گردی از فیض قرائت استاد

این اسم مادر موسی است که هر قفل بسته به خواندن آن گشوده می گردد. قفل ، هر مشکل است . یکی از اساتیدم قدس سره برایم نقل کرده است که جناب آقا سید احمد کربلایی ، وقتی کلید حجره اش را گم کرده بود، و درب حجره مقفل بود، مرحوم سید گفت : مگر جدّه ام فاطمه زهرا علیهاالسلام از مادر موسی کمتر است ، نام او را به زبان آورد و گفت : یا فاطمه ، و قفل را کشید و باز شد.(۱)

پینوشت:
۱- هزار و یک کلمه ، ج ۳، ص ۴۰۴٫

منابع مقاله:
داستانهای حکیمانه در آثار استاد حسن زاده آملی ، هیئت تحریریه انتشارات نبوغ؛

 

 

 

Opening the lock named Fatima PBUH.

Gshayy to lock every door aim.

Grace professor of reading guides

The mother's name is Moses that every closed lock will be opened to read it. Lock, each problem. One quoted me pure Asatydm Israel has a brilliant future Dear Sir Sayed Ahmed, when he lost the key rooms, and rooms Mqfl door was the late Sayed said: Jeddah, except my mother Fatima Lyhaalslam Moses is lower, his name language he said: or Fatima, and the lock was opened and drew (1).

Recounting:

1 - and a thousand words, vol 3, p. 404.

Article resources:

Stories in the works of wise professor Hassanzadeh Amoli, Staff Writer Publication genius

 

 *******************************

حضرت ادریس علیه السلام

یکی از پیامبران که نامش در قرآن دوبار آمده(۱) و در آیه ۵۶ سوره مریم به عنوان پیامبر صدیق یاد شده، حضرت ادریس است که در اینجا نظر شما را به پاره ای از ویژگیهای او جلب می کنیم: ادریس که نام اصلیش «اُخنوخ» است در نزدیک کوفه در مکان فعلی مسجد سهله می زیست. او خیاط بود و مدت سیصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم علیه السلام می رسد. سی صحیفه از کتابهای آسمانی بر او نازل گردید. تا قبل از ایشان مردم برای پوشش بدن خود از پوست حیوانات استفاده می کردند، او نخستین کسی بود که خیاطی کرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدریج از لباسهای دوخته شده استفاده می کردند. او بلند قامت و تنومند و نخستین انسانی بود که با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و آنها را تدریس می کرد. کتابهای آسمانی را به مردم می آموخت و آنها را از اندرزهای خود بهره مند می ساخت، از این رو نام او را ادریس (که از واژه درس گرفته شده) نهادند. خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندی در بهشت به او عنایت فرمود و او را از مواهب بهشتی بهره مند ساخت. ادریس بسیار درباره عظمت خلقت می اندیشید و با خود می گفت:«این آسمانها، زمین، خلایق عظیم، خورشید، ماه، ستارگان، ابر، باران و سایر پدیده ها دارای پروردگاری است که آنها را تدبیر نموده و سامان می بخشد، بنابراین او را آن گونه که سزاوار پرستش است، پرستش کن.» (۲)

 

Idris prophet PBUH

One of the prophets listed in the Quran twice (1) and verse 56 of Sura Maryam Sadiq mentioned as a prophet, Prophet Idris is here that you need to attract some of his features are: Idris née "Akhnvkh It is near the Kufa mosque S·hlh lived here. He was tailor made for three hundred years and through five Adam PBUH appears. C. Scriptures from scriptures were revealed to him. Prior to his people to cover their bodies from animal skin used, he was the first person to sew and how humans learn to sew clothes and then people gradually clothes sewn used. His tall and burly man was the first line with a pen and wrote on astronomy and account delegation was surrounded and they will teach. Scriptures to the people and taught them to benefit construction Andrz·hay, so his name Idris (who had learned the word) founded. God after Vfatsh, his place in heaven Arjomandi Enayat said he benefited from manufacturing Mvahb Beheshti. Idris thought much about the greatness of creation and its said: "The heavens, the earth, no better vast, sun, moon, stars, clouds, rain, and other phenomena with the Lord that they manage and organize gives, so he them as it is worthy of worship, worship me. "(2)

هشدار حضرت ادریس نسبت به مرگ
ای انسان! گویی مرگ به سراغت آمده، ناله ات بلند شده، عرق پیشانیت سرازیر گشته، لبهایت جمع شده، زبانت از حرکت ایستاده، آب دهانت خشک گشته، سیاهی چشمت به سفیدی دگرگون شده، دهانت کف کرده، همه بدنت به لرزه در آمده و با سختیها و تلخی های مرگ دست به گریبان شده ای. سپس روحت از کالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه ات جسد بدبویی شده ای و مایه عبرت دیگران گشته ای. بنابراین هم اکنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقیقت آن عبرت بگیر، که خواه ناخواه به سراغت می آید و هر عمری گرچه طولانی باشد به زودی به دست فنا سپرده می شود. ای انسان! بدان که مرگ با آن همه دشواری، نسبت به امور بعد از آن که حوادث هولناک و پر وحشت قیامت می باشد آسان تر است، متوجه باش که ایستادن در دادگاه عدل الهی برای حسابرسی و جزای اعمال آنقدر سخت و طاقت فرسا است که نیرومندترین نیرومندان نیز از شنیدن احوال آن ناتوانند. (۳)

 

Warning to the death of Hazrat Idris

O man! As if the death Sraght, your whine up, sweat poured Pyshanyt been, gathered your lips, tongue moving standing water become dry mouth, black eye changed to white, mouth to the floor, all your body in the earthquake and hardships and the bitterness of death was a wrestle. Then, from your soul out and Kalbdt against your house and body are Bdbvyy funds have a lesson to others. So now you reminded me about death and take stock of fact, that inevitably comes Sraght and long life though is soon doomed to be deposited. O man! Know that death with all difficulties, to affairs after the terrible accident and is filled with fear Armageddon is easier to realize that standing in the court be divine justice for audit and criminals so tough that the most powerful strong Council unable to hear it. (3)



فرازهایی از اندرزهای ادریس علیه السلام

ای انسانها! بدانید و باور کنید که تقوا و پرهیزکاری، حکمت بزرگ و نعمت عظیم، و عامل کشاننده به نیکی و سعادت و کلید درهای خیر و فهم و عقل است، زیرا خداوند هنگامی که بنده ای را دوست بدارد، عقل را به او می بخشد. بسیاری از اوقاتِ خود را به راز و نیاز و دعا با خدا بپردازید و در خدا پرستی و در راه خدا تعاون و همکاری نمایید، که اگر خداوند همدلی و همکاری شما را بنگرد، خواسته هایتان را برمی آورد و شما را به آرزوهایتان می رساند و از عطایای فراوان و فنا ناپذیرش بهره مند می سازد. هنگامی که روزه گرفتید، نفوس خود را از هر گونه ناپاکیها پاک کنید و با قلبهای صاف و خالص و بی شائبه برای خدا روزه بگیرید، زیرا خداوند به زودی دلهای ناخالص و تیره را قفل می کند. همراه روزه گرفتن و خودداری از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نیز از گناهان کنترل کنید. هنگامی که به سجده افتادید و سینه خود را در سجده بر زمین نهادید، هر گونه افکار دنیا و انحرافات و نیرنگ و فکر خوردن غذای حرام و دشمنی و کینه را از خود دور سازید و از همه ناصافی ها خود را برهانید. خداوند متعال، پیامبران و اولیائش را به تأیید روح القدس اختصاص داد و آنها در پرتو همین موهبت بر اسرار و نهانیها آگاه شدند و از فیض حکمت بهره مند گشتند، از گمراهیها رهیده و به هدایتها پیوستند، به طوری که عظمت خداوند آن چنان در دلهایشان آشیانه گرفت که دریافتند او وجود مطلق است و بر همه چیز احاطه دارد و هرگز نمی توان به کُنه ذاتش معرفت یافت. (۴)

 

Fraz·hayy from Andrz·hay Idris PBUH

O man! Know and believe that virtue and morality, great wisdom and great grace and goodness and happiness to Kshanndh factor and no door key, and understanding and wisdom, because when Allah loves a slave, gives him wisdom. Many times, their secret and the need to pay and pray to God and worship God and God can cooperation and collaboration, empathy and cooperation that if God you look at your demands and bring back your dreams and brings Tayay plenty of doom and Napzyrsh benefit makes. When did fast, its population of any Napakyha delete and clear and pure hearts for God's staunch get fast, because soon God impure hearts and to lock the dark. With fasting and refrain from food and water, or members of his body as well as their sins can control. When you decide to prostrate themselves on the breast and prostrate on the ground Nhadyd, world opinion and any deviations and the trickery and thought eat forbidden and enmity and hatred of yourself and away from all of its uneven Spare. God, the Prophets and Avlyaysh to confirm and the Holy Spirit gave them this gift of light on mysteries and Nhanyha were aware of the grace and wisdom searched benefit from guidance and Gmrahyha Rhydh joined, so that in their hearts so God's greatness He found that nest there was absolute and encompasses all things and never be found'm Zatsh knowledge. (4)



هدایت هزار نفر

ادریس همچنان با بیانات شیوا و اندرزهای دلپذیر و هشدارهای کوبنده، قوم خود را به سوی خدا دعوت می کرد. در این مسیر با طایفه ای از قوم خود ملاقات نمود که همه بت پرست و در انواع انحرافها و گمراهیها گرفتار بودند. ادریس به اندرز و نصیحت آنها پرداخت و آنها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوی خدا دعوت کرد. آنها یکی پس از دیگری تحت تأثیر قرار گرفته و به او پیوستند. نخست تعداد هدایت شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسید. به همین ترتیب یکی پس از دیگری هدایت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسیدند. ادریس از میان آنها صد نفر از برترین ها را برگزید، و از میان صد نفر، هفتاد نفر، و از میان هفتاد نفر ده نفر، و از میان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادریس با این هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نیاز با خدا پرداختند خداوند به ادریس وحی کرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آنها همچنان با ادریس به عبات الهی پرداختند تا زمانی که خداوند روح ادریس علیه السلام را به ملأ اعلی برد. (۵)

Guided thousands

Idris continued to Andrz·hay pleasant and eloquent remarks and warnings of calamity, their people are invited to the God. This path with a tribe of his people met with all kinds of pagan and Gmrahyha deviation and were caught. Idris counsel and advice to them and pay them from doing sin and blame the consequences of sin and toward God warned invited. One after another they were affected, and he joined. Those leading to the first number and then seventy-seven people came. Similarly, one after another, were directed to seven hundred thousand people and then arrived. Idris among them hundreds of the best adopted, and among the hundred, seventy persons, and among the ten seventy people, and among the ten, seven people can be selected. Idriss with seven outstanding hands and took the secret to pray and God began to need God's revelation to Idris, he and his companions to be invited to worship, they continued to Bat Idris paid until the divine spirit of God against Idris Mullah Allah to tide range. (5)


مبارزه ادریس با طاغوت عصرش

ادریس تنها به عبادت و اندرز مردم اکتفا نمی کرد، بلکه به جامعه توجه داشت که اگر ظلمی به کسی شود، از مظلوم دفاع کند و در برابر ظالم، ایستادگی نماید. به عنوان نمونه به داستان زیر توجه نمایید: در عصر او پادشاه ستمگری حکومت می کرد، ادریس و پیروانش از اطاعت شاه سرباز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشکار ساختند، از این رو آنها را از طرف دستگاه آن شاه جبّار، به عنوان «رافَضی» (یعنی ترک کننده اطاعت شاه) خواندند. روزی شاه با نگهبانان خود در بیابان، به سیر و سیاحت و شکار مشغول بود که به زمین مزروعی بسیار خرّم و شادابی رسید، پرسید: «این زمین به چه کسی تعلق دارد؟» اطرافیان گفتند: «به یکی از پیروان ادریس». شاه، صاحب آن ملک را خواست و به او گفت: این ملک را به من بفروش. او گفت: من عیالمند هستم و به محصول این زمین محتاج تر از تو می باشم و به هیچ عنوان از آن دست نمی کشم. شاه بسیار خشمگین شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگین یافت، علت را پرسید و او جریان را بازگو کرد و با همسرش در این مورد به مشورت پرداخت، و به این نتیجه رسیدند که رهنمودهای ادریس، مردم را بر ضد شاه، پرجرئت و قوی دل کرده است. همسر شاه که یک زن ستمگر و بی رحم بود گفت: «من تدبیری می کنم که هم تو صاحب آن زمین شوی و هم مردم با تبلیغات وارونه، رام و خام شوند.» شاه گفت: «آن تدبیر چیست؟» زن که حزبی بنام «ازارقه» (چشم کبودها) از افراد خونخوار و بی دین تشکیل داده بود به شاه گفت: «من جمعی از حزب «ازارقه» را می فرستم تا صاحب آن زمین را به اینجا بیاورند و همه ی آنها شهادت بدهند که او آیین تو را ترک کرده، در نتیجه کشتن او جایز می شود، تو نیز او را می کشی و آن سرزمین خرّم را تصرّف می کنی.» شاه از این نیرنگ استقبال کرد و آن را اجرا نمود و پس از کشتن آن شیعه ی ادریس، زمینهای مزروعی او را تصرّف و غصب نمود. حضرت ادریس از جریان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض کرده ؛ آیین او را باطل دانست و او را به سوی حق دعوت نمود، سرانجام به او گفت: «اگر توبه نکنی و از روش خود برنگردی، به زودی عذاب الهی تو را فرا خواهد گرفت، و من پیام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.» همسر شاه، به او گفت: هیچ ناراحت مباش، من نقشه ی قتل ادریس را طرح کرده ام، و با کشتن او رسالتش نیز باطل می شود.» آن نقشه این بود که چهل نفر را مخفیانه مأمور کشتن ادریس کرد، ولی ادریس توسّط مأموران مخفی خود، از جریان آگاه شد و از محلّ و مکان همیشگی خود به جای دیگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شکست خوردند مدّتها گذشت تا اینکه عذاب قحطی، کشور شاه را فرا گرفت کار به جایی رسید که زن شاه، شبها به گدایی می پرداخت تا اینکه شبی سگها به او حمله کردند و او را پاره پاره نموده و دریدند. بلای قحطی نیز بیست سال طول کشید و سرانجام، آنها که باقی مانده بودند به ادریس و خدای ادریس ایمان آوردند و کم کم بلاها رفع گردید. و ادریس علیه السلام پیروز شد. (۶)

 

Idris struggle with idolatrous Srsh

Idris only prayer and counsel did not confine people, but to the community noted that if anyone is injustice, and defend the oppressed against the oppressor, to stand. For example, note the following story: in the era of cruelty, he ruled the king, Idris and his followers to obey the king refused, and their opposition to the idolatrous, revealed, so the device from their tyrant king, as "heretic" (ie quitter obey the king) called. One day the king with his guards in the wilderness, hunting and tourism course and was involved in the farm and freshness was very Khorram, asked: "This land belongs to whom?" Entourage said: "one of the followers of Idris." King, property owner called and said to him: I sold this property. He said: "I am a product Yalmnd this earth than I am in need and to not lose any as it passes by. King was very angry, and anger are Qsrsh came because his wife found him angry, and he asked why the process and tell his wife to consult on this payment, and concluded that the guidelines Idris people against the king, Prjryt and has a strong heart. Shah's wife that a woman was unjust and cruel: "I'm imprudence which show you own the land and the people with propaganda, upside down, are tame and crude." Shah said: "What is the gimmick?" The woman called party "Azarqh (shiner) from the blood of people without religion, had formed the King said:" My party group "Azarqh the" send to the owner of the land here and bring all of them testify that his religion you left, therefore permissible to kill him, you can also draw him and the land occupied Khorram you do. "Shah welcomed this plot it can be carried out after the killing of the Shiite Idris, his farm lands captured and can be usurped. Prophet Idris was personally aware of the current king went with him explicitly protest; cancel his religion and said he made the right call, he finally said: "If you do not repent and their method Brngrdy, soon divine punishment you will learn, and my own message from God to you, I arrived. »the king's wife, told her:" No do not be sad, I plan to map the murder of Idris I have, and killing is wrong, he also Rsaltsh to be. "map it was a secret agent killing forty people to Idris, Idris, but by his secret police, was aware of the flow from its usual place and went somewhere else, and that forty people were defeated in their plan long until after suffering famine, the country's king learned that the woman was working to place the king at night to beg to pay until the night dogs attacked her and ripped her and Drydnd. The scourge of famine also took twenty years and finally, those who remained to Idris Idris and believe God and was gradually eliminate Blaha. And Idris PBUH won. (6)

 

آروزی ادریس برای ادامه زندگی به خاطر شکرگزاری
فرشته ای از سوی خداوند نزد ادریس علیه السلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولی اعمالش مژده داد. ادریس بسیار خشنود شد و شکر خدای را به جای آورد، سپس آرزو کرد همیشه زنده بماند به شکرگزاری خداوند بپردازد. فرشته از او پرسید: «چه آرزویی داری؟» ادریس گفت: «جز این آرزو ندارم که زنده بمانم و شکرگزاری خدا کنم، زیرا در این مدّت دعا می کردم که اعمالم پذیرفته شود که پذیرفته شد، اینک بر آنم که خدا را به خاطر قبولی اعمالم شکر نمایم و این شکر ادامه یابد.» فرشته بال خود را گشود و ادریس را در برگرفت و او را به آسمانها برد. اینک ادریس زنده است و به شکرگزاری خداوند اشتغال دارد. (۷) مطابق بعضی از روایات، ادریس پس از مدّتی که در آسمانها بود، عزرائیل روح او را در بین آسمان چهارم و پنجم قبض کرد، چنانکه خاطرنشان می شود.

 

Idris hope for continued life for Thanksgiving

An angel from God came upon him with Idris against him forgiveness and acceptance of actions that good news. Idris was very pleased and thank God, rather than bring the wish to survive Thanksgiving ever pay God. The angel asked: "What do you dream?" Idris said: "I do not wish to live than stay and thanksgiving of God, I pray this time because I was accepted that actions be accepted, now the God do I remember actions reasonably want to sugar and sugar continue. "angel wings opened and Idris in Brgrft and took him to the heavens. Idris is alive now and Thanksgiving to God is employment. (7) according to some accounts, after a while Idris was in heaven, Zrayyl his soul in heaven between the fourth and fifth to slip, as will be noted.

 

قبض روح ادریس علیه السلام بین آسمان چهارم و پنجم
امام صادق علیه السلام فرمود: یکی از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شکست و او را در جزیره ای انداخت. او سالها در آنجا در عذاب به سر می برد تا وقتی که ادریس به پیامبری رسید. او خود را به ادریس رسانید و عرض کرد: «ای پیامر خدا! دعا کن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم کند.» ادریس برای او دعا کرد، او خوب شد و تصمیم گرفت به طرف آسمانها صعود نماید اما قبل از رفتن، نزد ادریس آمد و تشکّر کرد و گفت: «آیا حاجتی داری زیرا می خواهم احسان تو را جبران کنم.» ادریس گفت: «آری، دوست دارم مرا به آسمان ببری، تا با عزرائیل ملاقات کنم با او اُنس بگیرم، زیرا یاد او زندگی مرا تلخ کرده است.» آن فرشته، ادریس را بر روی بال خود گرفت و به سوی آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسید، در آنجا عزرائیل را دید که از روی تعجّب سرش را تکان می دهد. ادریس به عزرائیل سلام کرد، و گفت: «چرا سرت را حرکت می دهی؟» عزرائیل گفت: «خداوند متعال به من فرمان داده که روح تو را بین آسمان چهارم و پنجم قبض کنم، به خدا عرض کردم: چگونه چنین چیزی ممکن است با اینکه بین آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بین آسمان سوم و دوّم نیز همین مقدار فاصله. (و من اکنون در سایه ی عرش هستم و تا زمین فاصله فراوانی دارم و ادریس در زمین است، چگونه این راه طولانی را می پیماید و تا بالای آسمان چهارم می آید!!). آنگاه عزرائیل همانجا روح ادریس را قبض کرد. این است سخن خداوند ( آیه ی ۵۷ سوره ی مریم) که می فرماید: «وَ رَفَعناهُ مَکاناً عَلِیّاً؛ و ما ادریس را به مقام بالایی ارتقا دادیم.» (۸) پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم فرمود: در شب معراج، مردی را در آسمان چهارم دیدم، از جبرئیل پرسیدم: «این مرد کیست؟» جبرئیل گفت: «این ادریس است که خداوند او را به مقام ارجمندی بالا آورده است.» به ادریس سلام کردم و برای او طلب آمرزش نمودم، او نیز بر من سلام کرد و برایم طلب آمرزش نمود. (۹)

 

Idris PBUH bill spirit between the fourth and fifth heaven

Imam Sadeq peace be upon him said: One of the angels were subject to God's wrath. God broke the wings and jump and threw him in the island. Him there for many years to take over the punishment until the Prophet Idris was. He had fulfilled their Idris said: "O God Pyamr! I pray God will be happy, healthy and will wing and Perm. "Idris prayed for him, he was good and decided to climb toward the heavens, but before going, he came and thanked Idris, said:" I Do you want because I want to compensate you Ehsan. "Idris said:" Yes, I love Take me to the sky, I met up with Zrayyl get familiar with him, remember him because my life is bitter. "the angel, the Idris Ball took on the heavens to win was the fourth heaven, there Zrayyl saw the surprise on his head to shake. I said to Idris Zrayyl, and said: "Why move your head giving?" Zrayyl said: "God has commanded me that your soul between heaven fourth and fifth bill, I got God width: How might such a thing Although the sky between the fourth and third, the way distance is five hundred years, between the sky and the third the same distance value. (And I am now in the shadow throne and distance to land and I Idris abundance in the earth, how long can this way Pymayd and forth over the sky is!). Then there Zrayyl Idris spirit to the bill. This is the word of God (verse 57 of Sura The Maryam), which stated: "Upper and Rfnah Mkana and Idris to our high position we promote." (8) prophet pbuh and Slm said: levitation at night, man I saw in the fourth heaven, and Gabriel asked: "Who is this man?" Gabriel said: "This is Idris him that God has given high office Arjomandi." Idris I got to him and ask forgiveness Nmvdm, she on me I can and I ask forgiveness. (9)

 

منابع :

۱- انبیاء، ۸۵ مریم، ۵۶٫
۲- بحار، ج ۱۱، ص ۲۷۰-۲۸۰، کامل ابن اثیر، ج ۱، ص ۲۲٫
۳- سعد السعود سیدبن طاووس، ص ۳۸٫
۴- اقتباس از بحار، ج ۱۱، ص ۲۸۲۸-۲۸۴٫
۵- همان مدرک، ص ۲۷۱٫
۶- اقتباس از کمال الدین شیخ صدوق، صص ۷۶ و ۷۷٫
۷- ارشاد القلوب دیلمی، ج ۲، ص ۳۲۶٫
۸- تفسیر نورالثّقلین، ج ۳، صص ۳۵۰ و ۳۴۹٫
۹- همان مدرک، ص ۳۵۰٫

 

 

Sources:

1 - prophets, 85 Mary, 56.

2 - Overseas, c. 11, p. 270-280, complete Ibn ether, C 1, p. 22.

3 - Saad Alsvd Sydbn Peacock, p. 38.

4 - Adapted from Overseas, vol 11, pp 2828-284.

5 - the same document, p. 271.

6th - Adapted from Saduq Shaykh Kamal al-Din, 76 and 77 pp.

7 - Guidance Alqlvb Dailami, c. 2, p. 326.

8 - Detailed Nvralsqlyn, vol 3, pp 350 and 349.

9 - the same document, p. 350.

 

 

 

تو نه، فرزندت شیعه می شود

ازهبة الله بن ابی منصور موصلی نقل شده که گفت: یک مرد نصرانی در دیار ربیعه بود که اصلاً از اهالی «کَفَر توثا» (یکی از قریه های فلسطین ) بود. وی کاتب (نویسنده ) بود و به نام: (یوسف بن یعقوب) خوانده می شد، بین او و پدرم رابطه دوستی بود. روزی این کاتب نصرانی، نزد پدرم آمد، گفتم: برای چه به اینجا آمده ای؟ گفت: به حضور متوکل (خلیفه وقت ) دعوت شده‌ام، ولی نمی دانم برای چه احضار شده‌ام و او از من چه می خواهد؟ ومن سلامتی خود را از خداوند به صد دینار خریده‌ام، وآن صد دینار را برداشته‌ام تا به‌ امام هادی علیه السلام بدهم.
پدرم گفت: در این مورد، موفق شده‌ای.

آن مرد نصرانی نزد متوکل رفت و پس از اندک مدتی، نزد ما‌ آمد در حالی که شاد و خوشحال بود، پدرم به او گفت:
ماجرای خود را به من بگو ، او گفت: به شهر سامراء رفتم، که قبلاً هرگز به این شهر نرفته بودم، به خانه ای وارد شدم، با خود گفتم بهتر این است که نخست قبل از آنکه کسی مرا بشناسد که به سامراء ‌آمده‌ام، این صد دینار را به ‌امام هادی علیه السلام برسانم، بعد نزد متوکل بروم، در آنجا دانستم که متوکل، ‌امام هادی علیه السلام را از سوار شدن او( به جائی رفتن) منع کرده، واو خانه نشین است، با خود گفتم: چه کنم، من یک نفر نصرانی هستم، اگر خانه ابن الرضا (امام هادی علیه السلام ) را بپرسم، ایمن نیستم که این خبر زودتر به گوش متوکل برسد، وبر بیچارگی که در آن هستم، افزوده گردد.
ساعتی در این باره فکر کردم، به نظرم‌ آمد که سوار برمرکبم شوم، ودر شهر بروم، و از مرکب خود جلوگیری نکنم، تا هر کجا که خواست برود، شاید خانه آن حضرت را بشناسم، بی آنکه از کسی بپرسم، آن صد دینار را در کاغذی نهادم و در میان آستینم گذاشتم، وسوار برمرکبم شدم، آن مرکب از خیابانها و بازارها، خود به خود عبور می کرد، تا اینکه به در خانه ای رسید و در همان جا ایستاد، هر چه کوشیدم تا از آنجا حرکت کند، حرکت نکرد، به غلام خود گفتم: بپرس که این خانه کیست؟
او پرسید، جواب دادند ؛ خانه ابن الرضا (امام هادی علیه السلام ) است. گفتم: الله اکبر، دلیلی است کافی، ناگاه خدمتکار سیاه چهره ای از آن خانه بیرون آمد، وگفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟
گفتم: آری.
گفت: وارد خانه شو، من وارد خانه شدم، او مرا در دالان خانه نشاند، وسپس به اندرون رفت، با خود گفتم این دلیل دیگری بر مقصود است، از کجا این غلام می دانست که من یوسف بن یعقوب هستم ؛ با اینکه من هرگز به این شهر نیامده‌ام، وکسی مرا در این شهر نمی شناسد، بار دیگر خدمتکار آمد و گفت: آن صد دینار را که در کاغذ پیچیده ای و در آستین داری بده ، آن را دادم و با خود گفتم: این دلیل سوّم است بر مقصد.
سپس آن خدمتکار نزد من‌ آمد وگفت: وارد خانه شو!
من به خانه ابن الرضا (ع) وارد شدم، دیدم آن حضرت تنها در خانه خود نشسته است، تا مرا دید به من فرمود: ای یوسف آیا وقت آن نرسده تا رستگار شوی؟
گفتم: ای مولای من! دلیل ها ونشانه هائی (به صدق شما و اسلام) برای من آشکار گردید، که برای هدایت و رستگاری من کفایت می کند.
فرمود: هیهات! تو اسلام را نمی پذیری، ولی بزودی پسرت فلانی مسلمان می شود، و از شیعیان ما است، ای یوسف! گروهی گمان می کنند که دوستی ما سودی به حال ‌امثال شما ندارد، ولی آنها دروغ گفتند، سوگند به خدا دوستی ما، به حال‌ امثال تو که نصرانی هستی نیز سود بخش است، برو دنبال آن کاری که برای آن‌ آمده ای، زیرا آنچه را دوست داری، به زودی خواهی دید، و به زودی دارای پسری مبارک خواهی شد.
آن مرد نصرانی می گوید: نزد متوکل رفتم، و به تمام مقاصدم رسیدم، و باز گشتم.
هبة الله می گوید: من بعد از مرگ همین نصرانی با پسرش دیدار کردم، دیدم مسلمان است ودر مذهب تشیع، استوار ومحکم می باشد، او به من خبر داد که پدرش بر همان دین نصرانیت مُرد، واو بعد از مرگ پدر، مسلمان شده است، و پیوسته می گفت:
أنا بشارةُ مولای
من بشارت مولای خود (امام هادی) هستم.

بنقل از سایت شیعه ها

 

 

Not you, your child is Shia

Az·hbh Allah ibn Abi Mansur Mosul quoted who said: A man in the land Nazarene Rbyh that people at all "infidels Tvsa" (one of the villages of Palestine), respectively. The scribe (writer) and the name: (Joseph Ben Jacob) was called, the relationship between him and his father was a friend. One day this scribe Nazarene, he was my father, I said: What have you been here? He said: presence Mutawakkil (Khalifa time) I am invited, but I do not know how I am and he summoned me, what will? Vmn health from God Khrydham hundred dinars, Van Brdashtham hundred dinars to the Imam Hadi PBUH do.

My father said: "In this case, limited success.

The man with the Nazarene Mutawakkil went after a little while, came with us the happy and was happy, my father said to him:

Tell me your story, he said: Samra' went to the city, which never before had gone to the city, to enter a house, I said to myself that better first before I know someone who Samra' come, this hundred dinars to the Imam Hadi PBUH get, then go with Mutawakkil, I knew there Mutawakkil, Imam pbuh from his ride (to where to go) prohibited, Wow is a house, said to myself: what I I am one Nazarene, if the house of Ibn Reza (Imam pbuh) to ask, do not secure that the news would sooner listen to Mutawakkil, Weber misery in which I am, to be added.

About this time I thought, I came to get ride Brmrkbm, And at the city go, and do not prevent their compound, so want to go anywhere, maybe I know the Holy House, without someone to ask, that the hundred dinars Nhadm paper and placed it among Stynm, Vsvar Brmrkbm I, consisting of its streets and markets, would pass on their own, until it reached the house and stood in the same place, whatever Kvshydm to move there, move did, the servant said to myself: Ask the House Dream?

He asked, answered; house Ibn Reza (Imam Hadi PBUH) is. I said: Allah Akbar, is reason enough, suddenly the black servant figure came out of the house, and said: You're Jacob Ben Joseph?

I said: Yes.

He said: go into the house, I got into the house, he placed me on the porch at home, then went to the seraglio, with another reason I said this is on purpose, where the servant knew that I am Joseph Ben Jacob; though I never Nyamdham this city, Vksy me in this town knows, once servant came and said: "the hundred dinars which complicated the paper sleeve and you give it and I said to myself: why is the third destination.

Then the waiter came and said unto me: go into the house!

My house Ibn Reza (AS) entered, I saw the Imam sitting alone in his house to see me I said: "O Joseph Nrsdh whether it's time to show successful?

I said: "O my Lord! Because of that Vnshanh (in your case, Islam) was revealed to me, for my guidance and salvation is enough.

He said: Lo, O Lord! I do not sense Islam, but Muslims are certain your son soon, and we are Shiites, a Joseph! Group think that our friendship has no benefit to being like you, but they lied, swear to God, our friendship, yet the likes of which you're also Nazarene profit sector, the post looking for something that come, because what love, you'll see soon, and soon you will have a happy boy.

Nazarene man says: I went with Mutawakkil, and all Mqasdm arrived, and searched again.

Hbh God says: I after the death of his son met with the same Nazarene, I saw And at religious Shia Muslim, is firm and fast, he announced that my father the same religion Nsranyt man, Wow after the death of his father, is Muslim , and constantly said:

I Bsharh Mola

Good news to my Lord (Imam) Am.

 

 

Source Shia ha website

 

 

 

 **************************

حضرت ابوالفضل العباس (ع) و فرشته بهشتی برای ازدواج

قدرت تصرف کرامت و عنایت حضرت در این دنیا غیر قابل توصیف است داستان عنایت فرشته به در خواست کننده ، کسی که خواسته بود برای ازدواج فقط با فرشته بهشتی ازدواج کند:

یک آشیخ علی بود در نجف ایشان سالها درس خوانده بود ولی ازدواج نکرده بود ، بعد آمده بود خدمت حضرت ابوالفضل و گفته بود آقا من ازدواج نکردم و حالا هم که می خواهم ازدواج کنم فرشته بهشتی  از شما می خواهم به من عنایت کنید ، گریه زیاد کرده بود و بعد از مدت زیادی که نتیجه نگرفته بود برگشته بود به نجف و دوباره به درسش چسبیده بود ، گفت : تا اینکه یک روز در حرم حضرت امیر بودم همین که از حرم بیرون آمدم دیدم یک خانم جوان من را صدا زد و گفت آقا جان بیا من را ببر و برای خودت عقد کن ، گفتم من نمی تونم ، من طلبه هستم و امکانش نیست ولی قبول نکرد و همراه من آمد ، بهش گفتم خانم دنبال من نیا اینجا حوزه است و طلبه ها هستند ... ولی باز قبول نکرد ... آمد داخل مدرسه و به اجبار همراه من داخل حجره شد . به او گفتم در اینجا باش تا من برم به حجره طلبه های دیگر تاببینم فردا چه می شود ... آمدم از حجره بیرون ، او چادرش را از سر برداشته بود ، یک دفعه دیدم از حجره نور همین طور میزنه بیرون و تا آسمان می رود ، خیلی تعجب کردم رفتم گفتم شما کی هستید ؟ گفت : شما از حضرت ابوالفضل چه خواسته بودید ؟ مگه فرشته بهشتی برای ازدواج نخواسته بودید ؟ من فرشته بهشتی هستم . آقا اباالفضل از بهشت من را احضار کرده است و عنایت فرموده بیام خدمت ایشان . بعد هم گفت بلند شو بریم کربلا که من می خواهم در کربلا باشم و آقا اباالفضل یک خونه برای من وشما در کربلا در نظر گرفته است . آمدند کربلا و با عنایت حضرت ابوالفضل هفده سال با هم زندگی کردند ، وهیچ کس از این جریان مطلع نشد مگر موقع مرگ این آشیخ علی ، که آشیخ علی یک رفیق داشت و فرشته بهشتی به رفیق آشیخ می گوید این رفیق شما مریض است و فلان زمان و فلان ساعت از دنیا می رود ، و حور العین بهشتی به این رفیق می گوید من باید یک سرّی به تو بگویم : من از جنس فرشته بهشتی هستم و حضرت ابوالفضل یک سری تصرفات در من کرده و گفته باید بیست سال در زمین باشم و فرموده اند چون این آقا از ما درخواست کرده ، ما هم باید اجابت کنیم . اگر از ابوالفضل کاری خارق العاده در این دنیا سر میزند با این عنایت خدا به حضرت است ، قدرت عنایت ابوالفضل الان غیر قابل توصیف است برای تصرف در این دنیا و عنایت به شیعیان .


سخنان استاد گرانقدر حضرت حجه الاسلام معمار

 

Hazrat Albas Abolfazl (AS) and angel paradise for marriage

Seizure of power and grace, dignity Prophet in this world is a story of unaccountable grace angel asked visitors, who had asked to marry just to marry Angel Beheshti:

Shykh Ali in Najaf was one he had studied for years but was not married, then came Hazrat Abolfazl service and said sir I did not marry and now that I married my angel Beheshti you want me to grace you cry too much had a lot of time and after that the result had not been turned back to Najaf and was stuck Drssh, said: "until one day, Amir was the same shrine that the shrine came out I saw a young lady called me and said, sir Come and take my life for yourself by signing, I said I can not, I am sure this is the clerical student refused and was with me, she told him to follow me here to Nia and Celergy areas are ... But again did not accept ... Came into force along with school and I was inside the cell. I told him I'm here to be the other rooms Celergy Tabbynm What happens tomorrow ... I came out of the chamber, he Chadrsh was removed from the head, one time I saw the light as well as rooms Myznh out and goes to heaven, I was surprised I went Who are you? Said: "Hazrat Abolfazl what you were asked? Cannot angel paradise for marriage were asked? Beheshti I'm an angel. Sir Abaalfzl heaven has summoned me to go serve his stated grace. Get up to go after the Karbala said that I am in Karbala and Sir Abaalfzl a house for my addiction in Karbala is considered. Karbala came with grace and Hazrat Abolfazl seventeen years they lived together, anything from anyone, except when death was not informed during this Shykh Ali, who was a comrade and a Shykh Ali angel garden Shykh pal says it's your friend is ill and certain time and X is now the world, and Al Ain Paradise Hvr comrade says I should tell you a secret: I am a sex angel Hazrat Abolfazl Beheshti captured in a series and I must say twenty years, I stated in the land Because of this gentleman we have requested, we will be answered. Abolfazl something extraordinary if in this world with the grace of God goes over to the Prophet, the power of grace, Abolfazl now is unexplainable in this world to capture and attention to the Shiites.

 

Precious words of Professor al-Islam Hazrat Hjh architect

 

 *******************************

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع)

ترجمه این ذکر شریف :

(( یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین ))

(( ای برطرف کننده غم و اندوه از روی حسین بحق برادرت حسین ، اندوه و مشکل من را برطرف کن  ))

یا سیدی ، یا کاشف الکرب ، جمع الله بیننا و بینک و بین رسوِله و اولیائه فی منازل المخبتین
و خدای ارحم الراحمین ما و شما را و رسولش و اولیائش را در منازل بهشتی با هم جمع کند.
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین ، یا مولای انت باب الحوائج و انا مخزن الحوائج ، پس بحق برادرت اکشف کربی .

ذکر با کرامت یا کاشف الکرب عن وجه الحسین که برای توسل به حضرت باب الحوائج سفارش شده را با اخلاص و با طهارت در یک مکان پاک  133 مرتبه به عدد اسم شریف آن حضرت تکرار نمایید و حاجات خود را به درگاه آن باب حاجات ببرید و بگویید : یا کاشف الکرب اگر مصلحت ما و رضایت الهی در برآورده شدن آن حاجت است ، بحق الحسین و بحق وجه الحسین حاجاتمان را برآورده نمایید.

 

Shit face or discoverer Alkrb Hussein (AS)     0

Translation mentioned Sharif:

((Or explorer Alkrb shit way Akshf Kirby truth Akhyk Hussein Hussein))

((A lifter sorrow on the truth brother Hussein Hussein, grief and solve all my problems))

Or CD, or discoverer Alkrb, collect and Bynk Bynna between Israel and Avlyayh Rsvlh Phi homes Almkhbtyn

And our God and your Arhm Alrahmyn and His Messenger and in the homes Avlyaysh together to Beheshti.

Shit face or discoverer Alkrb Hussein, county or Mola Alhvayj Bob and Anna Alhvayj tank, the truth brother Akshf Kirby

 

Noted with dignity or discoverer Alkrb shit that means resorting to Hussein Bab Alhvayj engaged with sincerity and cleanliness in a clean place 133 times a number, please repeat the name of the Imam Sharif and Hajat to use its port and tell Bob Hajat : or discoverer Alkrb if our interest and satisfaction in the fulfillment of the wish of God is truth and truth means Hussein Hussein Hajatman can meet.

 

مهدی
افتخارم اینه که نوکر، نوکرهای حسین باشم
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :